تبليغاتX
روی خط دلدادگی
اهل دلا بخونن
سلام

نشسته بودم کنار پنجره ، به رفت و آمد فکرهای کوچک و بزرگ توجه می کردم که بی وقفه در حرکت

بودن،گفته بودم که تازگی ها  تردد زیاد شده...!

تلفن همراهم حضور اس.ام.اس تازه واردی رو گواهی داد :"دوستی رو انتخاب کن که دلش آن قدر بزرگ

باشه که واسه جا شدن توی دلش نخوای خودت رو کوچیک کنی!!!

ترافیک از بین رفت! از رفت و آمدها خبری نبود ! من بودم و یک پیام به تمام معنا روشن!

با اینکه اس.ام.اس تکراری بود،ولی دوست داشتم هزار بار این اس.ام.اس رو بخونم شایدبه این خاطرکه

با حال و هوای این مدت من سازگاری داشت!می خونم اما نه هزار بار.پنج بار دیگه می خونم و درذهنم

تکرار می کنم.حتمآ توی دنیای ما ،از این آدم های دل بزرگ زیاد وجود دارند.هر بار که به این اس.ام.اس

فکر می کنم ،یکی از دوستام رو به بیاد میارم ،میخوام ببینم چقدر دلش بزرگه !

تک تک دوستام رو با مفهوم اس.ام.اس تازه از راه رسیده،می سنجم.خوب سبک و سنگین می کنم

می بینم که یکیشون به تمام معنا دریا دل.با وجودی که دو  ،سه سالی از من کوچکتره اما دل خیلی

خیلی بزرگی داره.تازه دارم متوجه میشم که چه دوست خوبی دارم و من چقدر بی خبرم.هیچ وقت به

من نگفته:اگه این کار رو بکنی بیشتر دوستت دارم.فقط وقتی این لباس رو می پوشی،زیبا میشی...

من از این رفتار تو خوشم نمیاد...اگه مدرک کارشناسی ارشد داشتی بهت افتخار می کردم...

دارم فکر می کنم که وقتی با اون هستم هیچ نیازی نیست که تلاش کنم خودم رو بزرگ جلوه بدم یا

نقشی بازی کنم که اصلآ به خود واقعی م شباهتی نداره.... اون واقعآ با من دوسته.با خود واقعی من!

ازکنارپنجره بلند میشم،بایدبه دیدن دوست خوبم برم.یادم باشه یک شاخه گل و یک سبد لبخند براش

ببرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:27  توسط دلداده  | 

سلام

امروز بیستمین سالگرد تولدمه.همیشه در این روز بیشتر از قبل به یاد مامانم هستم.مامانی که واسطه  اومدن من به این دنیا بود. چون اگر اون نبود، من لذت دیدار عزیزان زندگی ام رو تجربه نمی کردم. رنج، عشق، وفاداری، موسیقی، رنگ، شب، دف و زیبایی ها و زشتی های این دنیا رو نمی دیدم. مولوی سهراب، گاندی، روزولت، نادر ابراهیمی و ..... رو نمی شناختم.زیباترین لحظه های زندگیم رو که راه رفتن زیر باران بود تجربه نمی کردم و برای این همه از تو سپاسگزارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 19:7  توسط دلداده  | 

 

باور نمی کنم که با چنین شتابی آخرین ماه سال  و آخرین دقایق اسفند از جلوی چشمام رد می شن.

به این فکر می کنم که این روزهای شیرین و پر خاطره چه زود محو می شن.
                                
                                **********************************

لحظه ي تحويل است و همه به دور يك سفره

آيينه نور را منعكس مي كند و قرآن روشني بخش زندگي ست

سيب نشاني از بهشت و شمع ها نور مي بخشند به ما.....

.

.

.

صداي توپ و نقاره

- آغاز سال ۱۳۸۶-

به اميد سبزه ها

سبز باشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 2:3  توسط دلداده 


  سلام

ابتدا به مناسبت آپ شدن وبلاگ دلداده(دلدار)خانوم اجماعآ صلوات.

خوب خوبین؟نمیگم چه خبر؟چون میدونم این قدر خبرای جور واجور از این مدتی که گذشته و من نبودم
دارین که گفتنش کلی وقت می گیره

راستش چند وقته دور و اطرافم حسابی شلوغ پلوغ شده!رفت و آمد های فکر های کوچک و بزرگ هم زیاد! و من ترافیک سنگینی رو درذهنم احساس می کنم و نمی دونم به کدام شان بیشتر توجه کنم
البته یکی دو دلیل دیگه هم هست که بعدآ میگم. به هرحال همه ی این ها باعث شده دیر به دیر
بنویسم به طوریکه کم کم روم نمیشه اصلآ چیزی بنویسم

از شما دوست های عزیز و گلم تشکر می کنم که در این مدت به وبلاگ من سر زدین و نوشته های هر چند کوتاه و شاید بی ارزش من رو خوندین و نظر دادین و به واسطه ی اینکه در این مدت نتونستم بهتون سر بزنم عذر خواهی می کنم و قول میدم حتمآ جبران کنم.

    با آرزوی اینکه در آغاز بهار با زمستان زندگی خداحافظی کنید و مثل بنفشه و شکوفه تازگی و امید را تجربه کنید

                          ***************************************

امروز نسیم آمد تا گرمم نشود ;خورشید تابید تا سردم نشود.

میوه ها رسیدند تا بخورم. آب در جویبار جاری شد تا بنوشم.

امروز پدر هست تا دخترش باشم ; مادر هست تا همرهش باشم.

امروز تو نیز هستی و تمام کسانی که دوستشان دارم.

تو امروز این جایی تا باز کنیم دفتر خاطره را و مرور کنیم هر چه گذشته است از غم و شادی.

و امروز هم ورقی پر کنیم از خاطره ها....

پس باز هم بپرس چگونه ام.....تا بگویم: "بسیار خوب ; عالی!"

تا دوباره...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10:10  توسط دلداده  | 


      کوچولو که بودیم گاهی اوقات عادت بدی پیدا می کرديم,مثل گفتن يك كلمه ي ناجور يا انجام يك كار نامناسب مثل زبان درازي!مامانم كه شنيده بود هر وقت مي خواهي عادتي از سرت بيفته بايد يك عادت ديگه رو با اون جايگزين كني,فكري به سرش زدهر وقت ما اون كلمه رو مي گفتيم يا اون كار رو انجام مي داديم ,با آواز برامون مي خوند: اين كار خوبي نيست دست بزن , اين كار خوبي نيست دست بزن و اونقدر تكرار مي كرد كه ما هم شروع مي كرديم به دست زدن و يادمون مي رفت داشتيم چه كاري انجام مي داديم يا چه چيزي مي گفتيم و بعد از مدتي اون عادت از سرمون مي افتاد.

  از اون جايي كه زمانه عوض ميشه و حالا مامان از ما كوچكتره ,مثلآ از لحاظ قدو بالا! ما هم همين روش رو در پيش گرفتيم.مثلآ جديدآ مامان عادت كرده كه اخم بكنه تا جايي كه خط هاي اخم كنار ابروهاش پيدا شده.....يا گاهي كه نشسته ياراه ميره قوز مي كنه. وقتي اخم مي كنه ,با آواز براش مي خونيم:اين كار خوبي نيست خنده كن , اين كار خوبي نيست خنده كنماماني هم مي خنده و در آيينه به خط هاي اخم كه حالا بهتر شدن نگاه مي كنه و از ما تشكر مي كنه. هر وقت هم قوز مي كنه مي خونيم: اين كار خوبي نيست صاف بنشين,اين كار خوبي نيست صاف بايست.چنان محكم ميگيم كه طفلكي بي اختيار صاف مي ايسته.مدتي هم مثل كسي كه شرطي شده باشه خودش براي خودش مي خونه:خنده كن يا محكم ميگه صاف بايست.هر چندكه هنوز به مرحله ي نهايي نرسيده ولي اميدوارم اين عادت رو ترك كنه.

     جديدآ هم عادت كرده موقع تلفن زدن همون طور كه روي صندلي نشسته مرتب موهاش رو با دست شانه مي زنه و لنگه دمپاييش رواز پايش در مي آره و دوباره مي پوشه وحتي اين دو كار رو همزمان انجام ميده.ما هم براش آواز مي خونيم:اين كار خوبي نيست حرف بزن, اين كار خوبي نيست حرف بزن.اين كار ما باعث ميشه كه هم حرف طرف رو نشنوه و هم خنده اش بگيره و ميگه باشه باشه بس كنين خودش هم بس مي كنه يعني نه موهاش رو شانه مي كنه و نه لنگه دمپايي رو در مي آره.

من داشتم فكر مي كردم حالا كه اين خاطره ي كودكي, در بزرگي هم كاربرد داره شايد بتونه به من كمك كنه......بنابراين از خواهرم خواستم كه هر وقت مي بينه من كاري مي كنم كه وقتم رو هدر ميده مثل تلويزيون ديدن هاي بي فايده و گفت و گوهاي طولاني با تلفن , به من چشمكي مي زنه و ميگه:
اين كار خوبي نيست درس بخون ,اين كار خوبي نيست درس بخون.اينقدر ادامه ميده تا من بلند بشم و برم سراغ كتاب ها.گله اي هم ندارم, چون خودم ازش خواهش كردم اين كار رو بكنه.
 
 راستي دو كلمه هم از نقش بابا در اين جريانات بگم.بابايي هم كه ديده خاطرات كودكي كه حالا دوباره زنده شده هنوز هم كاربرد داره ,فكري به نظرش رسيده.هر وقت كه لازم ميشه ازش پول بگيريم ميگه:
اين كار خوبي نيست خرج نكن , اين كار خوبي نيست خرج نكن! البته منظورش صرفه جويي كردنه...
ما هم كه بچه هاي خوبي هستيم يك"چشم بابا جون"درست و حسابي و بلند بالا ميگيم و يك سلام نظامي هم ميديم و ميگيم: خوب اين حالا كار خوبي هست پول بده, اين كار خوبي هست پول بده!
همان چشم و همان سلام كار خودش رو مي كنه و پول ها سرازير ميشه!ما هم در عوض براي اينكه به خوش تيپ بودن خانواده كمك كنيم هر وقت بابايي با جعبه ي شيريني به خونه مياد براش مي خونيم:
اين كارخوبي نيست چاق مي شيم,اين كار خوبي نيست چاق مي شيم!وباباقول ميده كه ديگه شيريني نخره. مثل اينكه ما كم كم داريم يك گروه كر خانوادگي تشكيل ميديم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:2  توسط دلداده  | 

        سلام.دوستای گلم چطورن؟ شرمنده ی اخلاق ورزشی تون که دیر به دیر مطلب می نویسم
هنوز درگیر امتحانات هستم.خوب برم سر اصل مطلب .......
در پست قبلی قرار شد که جریان روز یکشنبه ۱۷/۱۰/۸۵ و قضییه ی ضایع شدنم رو براتون تعریف کنم. البته به این نتیجه رسیدم که اصلآ این ماجرا رو تعریف نکنم.....می پرسین چرا؟....آخه میدونین یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین! یعنی آدم در معرض تابش مستقیم تشعشعات هسته ای قرار بگیره ولی اینجوری ضایع نشه!!!
مهمتر از این ها........چون من خیلی مهربونم و شماها رو دوست دارم نمی خوام باعث بشم شما
هم مثل من بخت برگشته به مدت هفتاد و دو ساعت و چهل و شش دقیقه و هفت ثانیه دچار سکسکه بشین.(دقیقآ شبیه" مستر هیکاپ" که با هر سکسکه پشتک وارو می زد)

البته شاید هم یه روزی تعریف کردم........ولی شما صبر داشته باشین.......وضعیت شما که خراب تر از " ژان والژان فراری" ..."ماریوس بخت برگشته" یا بلا نسبت "تناردیه ی" حقه باز که نیست.
البته آخر سر هم دیدیم که تناردیه به پولش رسید، ماریوس به کوزت،ژاور هم بالاخره دست از سر کچل ژان والژان برداشت و همه چیز به خیر و خوبی تمام شد.

پس احتمال داره شما هم موفق بشین........نییییییییدونم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 8:18  توسط دلداده  | 

سلام. خوبين؟ چه خبر ؟من؟ خوب از كجا شروع كنم؟تو اين 10 روز دنبال يه فرصت 1 ساعته ميگشتم واسه آپديت كردن اما .… چرا ؟ چون درگیردرس و دانشگاه بودم. همون پروژه های درسی وتحقیق های جورواجورکه خودتون بهتر میدونین. در عوض اومدم تلافی بکنم

"هرصبح شيري در آفريقا از خواب بيدار ميشود،ميداندكه بايدبه سرعت بدود،سريعترازآهو ،تاگرسنه نماند"
"هر صبح آهويي نيز در آفريقا ازخواب بيدار مي شود و به خوبي ميداند كه بايد به سرعت بدود،سريعتر از شير تا زنده بماند"............اين دو جمله ي جادويي اولين عباراتي هستن كه راس ساعت ۶:۱۵ هر صبح
قبل از رفتن به دانشگاه و غرق شدن درانبوه درسهاي جورواجور روي تابلويي كه روي سقف،درست بالاي
تختم نوشتم و آويزان كردم،مي خونم.
هر روزبسته به اينكه چه كارهايي رو انجام ميدم در هيبت يكي از اين دو جمله يا به نظر خودم اسطوره ي
طبيعت قرار مي گيرم.البته نا گفته نمونه تابلوهاي ديگه اي هم از خزندگان،چرندگان ودرندگان و...دراطراف
و اكناف خونمون نوشتم و نصب كردم كه فعلآ محرمانس،هر وقت نياز شدخودم ميگم ونيازي به اصرار شما نيست چي فكر كردين،هرچي باشه ما اينيم ديگه! اگه من كاربرد واژه هاو عناصر طبيعت رو ندونم پس
كي بايد بدونه؟!تعريف از خودم نباشه،باور كنين جونورترازهرجونوري هستممضاف براينكه جادوگري هم بلدماصلآ مدرسه ي جادوگري  هاگوارتز هري پاتر، بر مبناي تئوري هاي من بناشده تازه همه ميدونن كه جناب "دامبل دورف" با پارتي بازي رئيس اون مدرسه شده! وگر نه من حتي بدون استفاده از چوب جادو دو سوته سوسك ميكنم و سه سوته از سوسك شير مي سازم

فعلآ بحث من سر تابلوي جادويي بالاي تختم بود.يعني قضيه ي شير و آهو.البته اشتباه نكنين،جايي كه
من هستم مبارزه اي براي زنده بودن نيست،اينجا جايي كه مي فرمايند:"ترانه اي را كه زندگي نكرده ايد
هرگز زمزمه نكنيد ،ننويسيد آن چه را كه مومنانه عمل نكرده ايد،آنچه از ذهنتان مي گذرد را نگوييد بلكه حرفي را به زبان بياوريد كه از اعماق قلبتان برخاسته باشد چرا كه در غير اينصورت هر عملي ،حرفي و حركتي بي نتيجه خواهد ماند".........مي بينين چه دانشگاه با فهم و كمالاتي داريمدلتون بسوزه
برمبناي همين تئوري هاو خون دل خوردن ها بود كه روز يكشنبه ۱۷/۱۰/۸۵ تبديل يه ضايع ترين دانشجوي كره ي زمين شدم!مي پرسين چه جوري؟خب صبر داشته داشته باشين،منم ميخوام همين و بگم.
اگه زيادي گير بدين همين جا پست رو نيمه تمام ميذارم و نميگم كه چه اتفاقي افتاد .انصاف هم خوب چيزيه مردم براي يه طاووس ناقابل و حتي بعضي ها كه خيلي بيكار ترن براي تماشاي يك فيل كج وكوله
جور هندوستان رو به جون مي خرن! اونوقت شما نمي خواين براي مساله ي به اين مهمي يعني.......
دو دقيقه دندون روي جيگر بذارين.اصلآ تقصير منه كه ميخوام مسئله ي به اين مهمي رو فاش كنم و آبروي خودم رو ببرم.حالا كه اينجوري شد اصلآ ولش كن.......حيف اين حروف كه خرج بي حوصله ها بشه
آخه منم حق دارم عصباني بشم..بيكار كه نيستم ناز شما رو بكشم!
بگذريم داشتم مي گفتم كه روز....... تبديل به ضايع ترين دانشجوي روي زمين كه نه!بلكه منظومه ي شمسي جون اينا شدممي پرسين چه جوري؟اي بابا.....شما ول كنش نيستين!بازم كه گير دادين!
من نميدونم با چه زبوني بايد با شما صحبت كنم
به قول اون طنازبزرگ(منظورم اسم دختر نيست)طنز پرداز بزرگ معاصر رو مي گم:"يك زبان هست كه همين الآن باآن حرف ميزنم،يك زبان هم هست كه در دانشگاه تدريس مي شود و يك زبان هم هست كه با آن مزه را تشخيص مي دهيم".......منظور منم همون زبان اولي بود.متوجه نشدين؟؟اي بابا...يه زبان
زبان گفت وگوست يعني من ميگم،شمامي شنوين.يه زبان هم مال اجنبي هاست كه توي آموزشگاه ها ياد مي گيريم،يه زبان هم توي كله پزي ها!!!
اگه متوجه نشدين معلومه كه زبان آدميزاد سرتون نميشهبايد يه فكر ديگه اي بكنم،لنگه ي همون فكري كه براي عرض تبريك سالروز تولد مسئول سايت دانشكده كردم.اتفاقآ خيلي هم خوب جواب داد.
حتمآ باز هم مي پرسين چه جوري؟باشه از اون جايي كه شما خيلي نازيد،گناه دارين و من هم شما رو خيلي دوست دارم ميگم،اما واقعه ي روز يكشنبه باشه براي پست بعدي.
آخه اينقدر سر مسايل ابتدايي و الكي وقت من و خودتون و همين طور اين بلاگفاي بيچاره رو گرفتين كه
ديگه فرصت از دست رفتنه اينكه فكر كنين جريان ضايع شدنم يه چيزي مثل سريال"باغ مظفره ها!!"
نه اصلآ اينطوريا نيست.بلا نسبت نه شما منصور خان مظفر زرگنده يا خان قلي خان ميان ابروييد و نه من
"حيف نون".......فقط همين طوري الكي الكي صفحه پر شد و مطلب طولاني،فقط اين نكته ي آخري رو كه قولش رو دادم بگم، بقيه هم ...يعني حادثه ي بزرگ روز يكشنبه باشه براي پست بعدي(۱۰ دفعه گفتم)

از همون ترم دوم رسم بچه هاي كلاس اين بود كه براي دوستامون جشن تولد مي گرفتيم.من هم مجبور بودم روي تابلوي كلاس براي تك تك بچه ها،متني جداگانه و به سبك هاي متفاوتي"عريضه ي تبريكيه ي تولديه"بنويسم.در طول اين ترم به بيش از بيست سبك و زبان عريضه نوشتم،از سبك مصنوع و مسجع گلستان سعدي گرفته تا به شيوه ي نازك خيالانه ي هندي و....كه هيچ كدوم جواب نداد
بالاخره چند شب پيش كه تامل ايام گذشته مي كردم و برعمر تلف كرده تاسف مي خوردم و سنگ سرا چه دل به الماس آب ديده مي سفتم،مصلحت چنان ديدم كه....

بابا....بچه ها حق دارن كه هاج و واج با چشماني متعجب مقابل عبارات سطح پائين،زبان الكن ومنشات
لايفهم تبريكات من به همديگه نگاه كنن.آخه ناسلامتي اينجا دانشكده ي فني ۱ است.كلاس كار خيلي بالاست و حتي ادبيات فوق پست مدرنيسم هم كفاف معلومات ايشان را كه خيلي خيلي بيشتر از يه عالمن،نمي ده و جذابيتي نداره.ناگزير چاره اي نديدم جزاينكه دست به دامن ادبيات فوق پست مدرنيسم و پيشتر از پيش دبستاني،عنقريب به ادبيات مهدكودك بزنموبراي تولد آقاي شكوفكي(مسئول سايت)
بنويسم:

  اتل متل توتوله                                                         دنيااومد شكوفه
  خوشگله مثل ماهه                                                   با نمكه سياهه
  بين همه بچه ها                                                      دسته گله ماشالا
نه توپ داره نه....الي آخر.ديدين فراتر از كلاس هاي معاصره!ميگين نه!باشه حرفي نيست،اگه راست ميگين بگين توتوله يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن.لاكي(لاك پشتم) چند روزه خيلي شيطون شده

پ.ن.۱.نظرتون راجع به پرايد فسفري با گل هاي پلاستيكي زرد ونارنجي چيه ؟واسه ماشين عروس؟ 

پ.ن.۲.اين سوال رو هم جواب بدين به نظرشما گوره خرها سفيدن باراه راه سياه...
ياسياهن باراه راه سفيد

پ.ن.۳.چرا اين ملت اينجورين.....اگه بهشون بگي كه تعداد ستارگان آسمون ۳۰۰ ميليارده باور مي كنن ولي اگه بگي رنگ اين صندلي تازه خورده و هنوز خيسه،تا دست نزنن باور نمي كنن!

پ.ن.۴.در آخر مصرف ۲بار ماهي و ميگو در هفته رو به شما پيشنهاد مي كنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 10:31  توسط دلداده  | 

 

برای ما آدما دو چیز بعد از اینکه از دستشون بدیم مشخص میشه:اول سلامتی و دوم عشق.

این دو قابل جبران نیستن به هیچ قیمتی هم در هیچ بازاری فروخته نمی شن و دردشون تا ابد

باهامون می مونه! ولی چرا باید این جوری باشه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 22:50  توسط دلداده  | 

 

گاهی اوقات کودکی مو گم می کنم و دلم برای خودم تنگ میشه.

یه وقت هایی هم دونه هایی که می کارم عمل نمی کنن و من سر دو راهی منتظر موندن و دوباره

کاشتن معطل می مونم.

بعضی از موقع ها هم فکر می کنم که توسط زندگی بلعیده می شم و شک می کنم که من به اندازه ی

کافی قوی و جسور بودم؟منصف بودم؟قانع بودم یا عاشق؟

گاهی هم پیش میاد که اصلآ شک می کنم اتوبوسی رو که سوار شدم من رو به مقصد می رسونه یانه؟

اما باز هم خوشحالم! از چی؟؟؟

از همسفران خوبی که دارم.از کسانی که هر روز یه نقش تازه به زندگیم می زنن.کسانی که دوستی

 با اونا برام ارزشمنده.کسانی که وقتی خسته می شم ,دستمو می گیرن و بهم امید میدن......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11:55  توسط دلداده  | 

 

 حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

                                                معاشران گره از زلف یار باز کنید

وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

                                         شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید

 

امید به آن که دردل این شب سرد و تاریک دوستی ها و همبستگی ها محفل همه ی

ما رو نور و گرمی ببخشند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 18:17  توسط دلداده